من دختری معمولی‌ام چونان همه، آکنده از جراحاتِ این گیتی کدامین دل است که بی‌زخم مانده باشد در این جهان؟ کدامین شب است که بی‌گریه سپری شده باشد؟ من نیز دختری معمولی‌ام نه در آغاز ثروتی داشتم نه اکنون پشتوانه‌ای جز دلِ خسته‌ام هر که آمد، خنجری بر این دل فرو برد و گذشت دلِ من، هزار پاره شد و هیچ دیده‌ای ندید مادر ندید نغمه‌های اندوه‌بار که در گوشم می‌پیچید ندید قرص‌های افسردگی در جیبِ پنهانم در آن هنگامه که باید می‌دید، ندید و ندید که چگونه دخترکش ناگاه فروپاشید چه گویم؟ مادرم، تاجِ سرم بود پدر، کوهی استوار پس چرا نتوانست قلبم را از شکست پاس دارد؟ خواهر مگر تکیه‌گاه نبود؟ پس چرا شب‌های تنهایی‌ام تا سپیده‌دم با گریه گذشت؟ برادر مگر مأمن نبود؟ پس چرا در برابر جهان از قلبم حراست نکرد؟ معلم مگر آموزگار نبود؟ پس چرا هیچ‌گاه درسِ زیستن نیاموخت؟ و من ماندم با قلبی هزارپاره در میان سکوتِ خانه‌ها و خیابان‌ها هیچ‌کس ندید که چگونه آهسته آهسته روحم فرسوده شد و در هیاهوی جهان خاموش گشتم من دختری معمولی‌ام که در دفترِ روزگار نامی ندارد و در حافظه‌ی این دنیا چون سایه‌ای محو از یاد خواهد رفت

بخوانید

پهنه آسمون

سرما سوزناک از زیر شنل زرد رنگم رد میشد و به تن نحیفم رخنه میکرد ولی با این وجود نمیتونستم دست از دویدن بردارم چون لحظه‌ای تعلل مساوی بود با پایان کارم توی این دنیایی و جهانی که به اشتباه واردش شده بودم جایی که غریب بودم و غریبانه میون اون کسیایی که بعید میدونم ادم باشن زندگی میکردم اما واقعا میتونم برگردم خونه ؟! یا دیگه منم به اونجا تعلق دارم ؟!

بخوانید

شکوفه های زیر زمینی

مهرخ، زنی پا به سن گذاشته به کرمانشاه و خانه تنها قوم و خویش ساکن در انجا یعنی خواهر زاده اش می رود؛ تا بتواند راهی برای به آرامش رسیدن روح پسرانش پیدا کند. شکوفه، خواهر زاده اش نمونه یک جوان به روز است و با اینحال در لا به لای روز مرگی های خود زندگی را گم کرده؛ این دو با سوالاتی که ذهن هر یک را مشغول کرده یک سفر کوتاه درون شهر را آغاز می کنند. آیا در نهایت این روح ها هستند که نیاز به تسلی خاطر دارند یا زندگان؟

بخوانید

jellywish

چه حسی داره که کسی که با تمام وجود عاشقش بودی فراموشت کنه؟ داستان دختر عروس دریایی و پسر موسیقی که نخ سرنوشتون از سیم های گیتار هم مستحکم تره.

بخوانید

چشمانی که فریبم دادند

زن دفترچه را در دست گرفت. صفحه اول را باز کرد و نگاهش روی تاریخ تولد مرد خشک شد. عدد روی کاغذ مثل پتکی بر سرش فرود آمد. دهه هفتاد؟ نه، نه، امکان ندارد. ذهنش هزار دلیل برای رد کردن این حقیقت پیدا می‌کرد، اما واقعیت همان بود که روبه‌رویش …

بخوانید

چهل سالگی – فصل یک

فصل اول: چهل‌سالگی امروز چهل ساله شدم. نمی‌دونم چرا، ولی از شب قبلش، حسی تو دلم افتاده بود. مثل وقتی که برق قراره بره و یه لحظه لامپ‌ها شروع می‌کنن به لرزیدن. انگار همه چیز، از ذهنم گرفته تا هوا، وارد یه سکوت قبل از واقعه شده بود. سکوتی که …

بخوانید

عشق خاموش ویلیام

در قلب قلمروی اِلدرین، ویلیام، یک سرباز ساده، سال‌ها در سکوت دلباخته‌ی شاهدخت اِلای بود. او هر روز از دور، بی‌آنکه جرأت کند عشقش را ابراز کند، او را می‌نگریست. اما وقتی اِلای متوجه نگاه‌های پنهانی او شد، سرنوشت راهی تلخ‌تر برای ویلیام رقم زد—زیرا خیلی زود، شاهزاده‌ای دیگر از راه رسید…

بخوانید