آرتمیس دختری میان سایه ها
دختری از جنس هیچی و پوچی دختری که خواست بسازه ولی قسمت نشد داستان عاشقانه غمگین فامیل عاشق ها همیشه به هم نمیرسن کسی که فقط عاشقه خیانت میبینم عشق یک طرفه پایان خوبی نداره
بخوانیدپهنه آسمون
سرما سوزناک از زیر شنل زرد رنگم رد میشد و به تن نحیفم رخنه میکرد ولی با این وجود نمیتونستم دست از دویدن بردارم چون لحظهای تعلل مساوی بود با پایان کارم توی این دنیایی و جهانی که به اشتباه واردش شده بودم جایی که غریب بودم و غریبانه میون اون کسیایی که بعید میدونم ادم باشن زندگی میکردم اما واقعا میتونم برگردم خونه ؟! یا دیگه منم به اونجا تعلق دارم ؟!
بخوانیدشکوفه های زیر زمینی
مهرخ، زنی پا به سن گذاشته به کرمانشاه و خانه تنها قوم و خویش ساکن در انجا یعنی خواهر زاده اش می رود؛ تا بتواند راهی برای به آرامش رسیدن روح پسرانش پیدا کند. شکوفه، خواهر زاده اش نمونه یک جوان به روز است و با اینحال در لا به لای روز مرگی های خود زندگی را گم کرده؛ این دو با سوالاتی که ذهن هر یک را مشغول کرده یک سفر کوتاه درون شهر را آغاز می کنند. آیا در نهایت این روح ها هستند که نیاز به تسلی خاطر دارند یا زندگان؟
بخوانیدjellywish
چه حسی داره که کسی که با تمام وجود عاشقش بودی فراموشت کنه؟ داستان دختر عروس دریایی و پسر موسیقی که نخ سرنوشتون از سیم های گیتار هم مستحکم تره.
بخوانیدسیرک اشکها و لبخندها
تا به حال به این فکر کردی تو یک سیرک متروکه چی میگذره؟ پس یکم از خاطرات آوا بخون تا غم سیرک متروکه رو ببینی🥀
بخوانیدچشمانی که فریبم دادند
زن دفترچه را در دست گرفت. صفحه اول را باز کرد و نگاهش روی تاریخ تولد مرد خشک شد. عدد روی کاغذ مثل پتکی بر سرش فرود آمد. دهه هفتاد؟ نه، نه، امکان ندارد. ذهنش هزار دلیل برای رد کردن این حقیقت پیدا میکرد، اما واقعیت همان بود که روبهرویش …
بخوانیدچهل سالگی – فصل یک
فصل اول: چهلسالگی امروز چهل ساله شدم. نمیدونم چرا، ولی از شب قبلش، حسی تو دلم افتاده بود. مثل وقتی که برق قراره بره و یه لحظه لامپها شروع میکنن به لرزیدن. انگار همه چیز، از ذهنم گرفته تا هوا، وارد یه سکوت قبل از واقعه شده بود. سکوتی که …
بخوانیدرمان بازماندگان جهنم
همه چی از یه ویدئوی عجیب شروع شد که کل فضای مجازی رو یه شبه ترکوند. صحنههایی که نمیتونی باور کنی واقعی بودن یا خیالی.
بخوانیدعشق خاموش ویلیام
در قلب قلمروی اِلدرین، ویلیام، یک سرباز ساده، سالها در سکوت دلباختهی شاهدخت اِلای بود. او هر روز از دور، بیآنکه جرأت کند عشقش را ابراز کند، او را مینگریست. اما وقتی اِلای متوجه نگاههای پنهانی او شد، سرنوشت راهی تلختر برای ویلیام رقم زد—زیرا خیلی زود، شاهزادهای دیگر از راه رسید…
بخوانید
انتشار شعر، داستان، رمان صفحهای برای محتوای تو